همیشه
شیر می ماند و سگ" سگ
از فرهاد می نویسم، نه از فرهاد قصه ها که در پی شیرین خود بود...
می نویسم از فرهاد، که در پی شیرینی لحظه های ما بود...
از یک هفت مقدس که شاعرانه توپ بازی می کرد...
و چه دراماتیک توپش را پاره کردند...
فرهاد خانه نشین شد، اما بیشتر دلنشین شد...
مانند یک آهو در قفس پاهایش را بریدند...
قصاب یک ژنرال بود، نه یک قهرمان...
شاید هم قهرمانی بود برای نوچه هایش...
ژنرال یک جومونگ بود که عکسش به درد کیف دبستانی ها هم نمی خورد...
جومونگ پیش تر عقاب را کشته بود که زخمی زاغ های بی سر و پا بود...
جومونگ و نوچه ها و علی آقا، دل فرهاد قصه ی ما رو شکوندن...
آه!!!
بغض دارم که تا به کی دل ما باید بشکند و این لشکر آبی کش یکایک خاطرات ما رو بسوزونن...
فرهاد! کاش روزی برگردی...
ما با تو آبي تریم...
تو حجازی زمان مایی... 
کجاست گلبرگ مغروری که یادش تو دلامونه .... که بی یاد و نگاه اون دلا آروم نمی مونه
نمیدونم کدوم کابوس، کدوم باد زمستونی .... تو رو از ما جدا کرد و چشا بیتاب و بی نوره
درخت سرو مغرورم بدون تو دلم حتا .... تو این تنهایی غربت دیگه شعری نمیخونه...
از اون روزی که رفتی تو دلم بیتاب بیتابه .... خدایا معنی این قلب بیتابم کی میدونه
نرفتی هرگز از یادم تو ای گلبرگ مغرورم .... خدا میدونه قلب من به یادت زنده می مونه
شبی شیرین بزد فریاد که ای شیرین ترین فرهاد صدای تیشه ات آباد
برچسب:
نویسنده: پارسا مروتی